نوشته شده در نهم فروردین 1388 ساعت 13:34 توسط شیدا
|
رستنی ها کم نیست من و تو کم بودیم خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم دیدنی ها کم نیست من و تو کم دیدیم بی سبب از پائیز جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم چیدنی ها کم نیست من و تو کم چیدیم وقت گل دادن عشق روی دار قالی بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم خواندنی ها کم نیست من و تو کم خواندیم من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد با دهانی بسته وا ماندیم من و تو کم خواندیم من وتو وا ماندیم من و تو کم دیدیم من و تو کم چیدیم من و تو کم گفتیم وقت بیداری ی فریاد چه سنگین خفتیم من و تو کم بودیم من و تو اما در میدان ها آنک اندازه ی ما می خوانیم ما به اندازه ی ما می بینیم ما به اندازه ی ما می چینیم ما به اندازه ی ما می گوئیم ما به اندازه ی ما می روییم من و تو خم نه و در هم نه و کم هم نه که میباید با هم باشیم من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده , با هم باشیم گفتنی ها کم نیست ...